|
من تا دیروز چیزهای زیادی گفتم.
امروز اما لحنم تغییر یافته.
دیگر به هر کسی هر چیزی را نمی گویم.
به خیلی ها هم چیزی نمی گویم.
فعل گفتنم را جور دیگری صرف می کنم.
زبان دیگری شروع کردم.
مادرم را عوض کردم تا زبان مادری ام را خوب یاد بگیرم.
از وقتی مردم اختیار کارها دستم خودم است.
زود دلگیر می شوم.
دیر خسته می شوم.
همیشه مریضم.
به گمانم مردن از سر درد هم بیشتر درد دارد.
یا شاید سر درد از عوارض مردن است.
هر روز برنامه ریزی ی جدیدی دارم برای وقتهای مردگیم.
فکر می کردم مرده ها همیشه خواب هستند.
از بی خوابی اما دارم می میرم.
نمی دانم اگر اینبار بمیرم چه می شود.
تصوری از این مردن ندارم.
آمده بود که سری بزند و برود.
سر درد داشتم.
وقتم نبود.
از خودش که بپرسی می گوید: وقتم نبود.
چیز زیادی نگفتم.
دور چشمهام گود رفته.
سایه انداخته پلکهام.
زیاد تعریفی نیستم دیگر.
گفتم دارم می میرم.
دارم از کوره در می روم.
زیادی سرد و گرم چشیده ام.
آنقدر که این روزها ست ترک بردارم.
گفتم کمی بخواب.
مرده خوابش نمی برد اینجا.
اگر بمیری گریه نمی کنم.
اما با بی خوابی چه می کنی؟
آنوقت می آیم و از آن همه روز های خواب برایت حرف می زنم.
با هم گریه می کنیم.
می دانی گریه برای مرده میمون نیست؟
خوش به حال کسی که هویت پس از مرگ ندارد.
شناسنامه ی باطل ندارد.
امضا ندارد.
عکس ندارد.
لبخند ندارد.
خوش به حال کسی که جنازه ندارد.
این طوری که من هستم خوب است.
می شود رفت توی دشت و با کسی که نمی شناسی خوابید.
باد که بیاید روی عرقت نمی نشیند.
عرق نمی کنی.
نباید چیزی را پاک کرد.
آن روزها می فهمیدم که زندگی پاورچین پاورچین دور می شود.
آن قدر گذاشتم که برود تا دیگر نبینمش.
دور که شد، دیگر ندیدمش که، آرزوی بودن کردم.
حالا می آیی توی این سر درد ، دستم را بگیری، کلمه بپوشانی ام، این دستها اما، کمی از دراز تر بلندتر است، بی قواره می شوم با این ها، این چند دست لباس را که نمی شود به همه پوشاند، اصلن مردم که یک دست لباس سفید برای خودم داشته باشم.
|