تبليغاتX
عشق آخر

خانه تنهایی من

اسب سرکش در سینه لیلی | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:50 

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده،
این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

695134vc3pcgb7rh.gif

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

دلم برات تنگ شده | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:49 

دلم برات تنگ شد . مسخره ست اما من دلتنگتم . دلتنگ همه لحظه های خوبی که باهات داشتم . دلتنگ عشق تموم نشدنی م . دلتنگ اون هدای شاد و مغرور و خوش . نه این هدایی که الان اینجاست و .. .. .. . مسخره و بی معنی ه اما من هنوز با تو ، با گذشته ام ، با احساسم به تو ، با آدم های قصه ام زندگی می کنم . چرا هیچکی تو نمی شه . چرا هیچکی نمی تونه برای من منادی خنده باشه . چرا نمی شه .. چرا نمی تونم .. دلتنگیت داره خفه ام می کنه اما می دونم که مسخره ست . حتی علاقه ام به تو مسخره ست . دلتنگیم مسخره ست . اما بازم فقط تویی که .. .. تویی که الان مال یکی دیگه ای .. تویی که بزرگترین معمای زندگی منه .. منی که ترسو ترین و احمق ترین و عاشق ترین کسی ام که می دونم دوستت داشته و داره .. کاش این کار رو با من و زندگیم نکرده بودی .. کاش این کارو نکرده بودی که من حالا از هر احساسی بترسم و وحشت کنم و ندونم که آیا می تونم امیدوار باشم که یه روزی .. .. . کاش این کار نکردی بودی .. کاش . "

axzk00.jpg

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

آرزوی کافی برای تو می کنم | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:48 

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
"وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن." او مکسی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
"آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید .
اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید و همچنین برای کسی که اینرا برای شما فرستاده است.
اگر آنرا نفرستید یعنی که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده اید .
از زندگی لذت ببرید !

2euof9i.jpg

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

عشق ورزیدن | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:47 

روزی فرشته­ای به کنار تخت­خواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم. آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد. وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه­های گوارا و شیرینی­های خوشمزه انباشته بود. اما در انتهای تالار همه ناله می­کردند و می­گریستند. وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمی­توانند حتی لقمه­ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابه­های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت. اما در اینجا به عکس جهنم مردم می­خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می­گذراندند. وقتی مرد به آنان نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی­شود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند.
به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟
عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده.
تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمی­داشتند و در دهان یکدیگر می­گذاشتند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی­ها و آشامیدنی­های لذیذ بهره می­بردند.
به این می­گن انسانیت. بهشت توی همین دنیا هم وجود داره. بعضی وقتا ما آدما مثل همون جهنمیا می­خوایم از آنچه در اختیار داریم به تنهایی لذت ببریم و حاضر نیستیم حتی اون را بهترین دوستانمون شریک بشیم و به خاطر همین حتی در بعضی از موارد نه تنها از اونها لذت نمی­بریم، بلکه باعث درد و رنج خودمون هم می­شیم. در صورتیکه شاید مثل همون بهشتیها با کمک کردن به هم بتونیم از اون چیزی که خداوند برای ما در فراهم کرده لذت ببریم.
آره دوست خوبم. عشق می­تونه جهنم رو به بهشت تبدیل کنه.. پس بیاید دست به دست هم بدیم و به جای اینکه با خودخواهی موقعیت­ها رو از دیگران بگیریم، عشق رو به همدیگه هدیه بدیم تا از بهشتی که خدا در اختیار ما قرار داده لذت ببریم.
ما انسانها از جنبه­ای مثل حیوانات کوچک هستیم که حتی برای دففاع از خود پشم یا دندان تیز هم نداریم. آنچه از ما محافظت می­کند، شرارت ما نیست بلکه انسانیت و قدرت ماست برای دوست داشتن دیگران و پذیرفتن عشقیکه آنها به ما می­دهند. هارولدلیون
سرزمینی از آن زندگانی است، سرزمینی از آن مردگان، ((عشق)) پل میانی است.
عشق یگانه حقیقت و یگانه مایه بقاست.
سامراست موام: داستان غم­انگیز این نیست که انسانها فنا می­شوند بلکه این است که آنان از دوست داشتن باز می­مانند.

2f057d4.jpg

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

درد | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:37 

من نمی دانم
- و همین درد مرا سخت می آزارد -
که چرا انسان ، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش :
- چیزی از معجزه آن سو تر -
ره نبرده ست به اعجاز محبت ،
چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند ،
چه شگفتی هایی پنهان است !

من بر آنم که در این دریا
خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان ،
تا این حد ،
با خوبی
بیگانه است .
و همین درد مرا سخت می آزارد !

614.x600.th.rev.jpg?

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

دنیا | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:30 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

 

مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

 

چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن

مثل گل تردید در نا باوری هات

 

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارکهای شوخ، شرم دختری هات

 

ای شهرزاد قصه های سالها پیش

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

 

گم کرده ام آه ای هزار و یک درد

خورشید را قصه ی دیو و پری هات

 

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

 

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

 

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

 

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

 

دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات


fp1cchmuerguit7evgkt.gif

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

همیشه در قلب من هستی | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:18 

وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم

تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ...

اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه

و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی ....

اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم .

اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند

و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی

و در ته اون دلت از ته دل واسه درد دل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی

فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست

حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم

ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...

به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن ....

همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

ساده تر | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:17 

ساده تر از این نمی شود
اگر هم باشد در هیچ کجا پیدا نمی شود
وقتی که می توانیم برویم
وقتی که می توانیم بگوییم
یا زمانی که دل ما تنگ است
یا همان لحظه که دوریم از هم
بهر چه این همه از هم دوریم
ما مگر چند صباحی هستیم
یا چند سال دگر می مانیم
بهتر آن است که همراه شویم
درد هم را بخوانیم و بگوییم با هم راز پنهان ودرون خود را
تا شاید دلمان کمتر غم دل را گیرد
ساده تر باشیم تا گل نارون
باورمان دارد که مثل اوییم
ساده باشیم مثل باران بهاری بر گل
یا همچو شبنم روی گلبرگ دلی جا گیریم
ساده باشیم و بخواهیم عمری
در کنارش باشیم
707002.jpg

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

سلام | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:16 

سلام بچه ها

شرمنده خیلی وقته آژ نکردم

اگه راستش رو بخواین الان ۲ هفته هست که ژدر بزرگم عمرش رو داده به شما

می دونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به خاطر سهل انگاری یک پرستار.....

پدر بزرگم خون ریزی معده داشت من خودم بردمش بیمارستان و اونو گذاشتم بیمارستان و اومدم بروجرد یک هفته نگذشت که بهم زنگ زدن که اشکان بیا تهران ژدر بزرگن فوت کرده

من شوکه شده بودم چون خودش با پای خودش و خندون با من اومد که بره بیمارستان که مثل همیشه ۲۴ ساعت بستریش کنن و وقتی که حالش خوب شد برگرده خونه(آخه زخم اسناءالعشر داشت)

وقتی از داییم که که پیش بود تو بیمارستان پرسیدم چی شده گفت پرستار شلنگ آورده که از راه دماغ شکمش رو به خاطر جمع شدن خون تو معدش تخلیه کنه شلنگ رو خوب رد نمی کنه و شلنگ پیچ می خوره و داخل شکمش نمی شره به خاطر همین خونای داخل معدش تخلیه نمی شه.به خاطر همین عفونت به داخل بدنش نفوذ می کنه و...........

من انقدر پدر بزرگم رو دوست داشتم که نگو نپرس

همیشه می رفتم پیشش کلی با هم می خندیدم و سر به سرش می ذاشتم

نمی دونم به اون پرستار چی بگم

فقط می سپارمش دست خدا که خدا خودش هر کاری که سلاح می دو نه انجام بده

 

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |

حکایتهای کهنه | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 | 2:8 

حکایت های کهنه را
چه کسی به تصویر می کشد
سرود تازه های عشق را
چه کسی دو باره خواهد خواند
زیر درختان کبوده مزرعه ما
چه کسی چشم در راه خواهد نشست
پرندگان مهاجر جا مانده از راه را
چه کسی در فصل زمستان آب ودانه خواهد داد
در سرمای سیاه سرد زمستانی
شکستن یخ های بسته شده بر روی
درختان تازه رسته عشق را
چه کسی به عهده خواهدگرفت
و دوستی های گسسته را چگونه پیوند توانیم زد
این ها راز های سر به مهری است
هیچ کس نخواهد گفت
هیچکس هم نخواهد نوشت
تنها دلهای شکسته است
که به خاطر خواهند داشت

632203.jpg

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |