همراه و همدم دلتنگیهای عاشقانهام ، قلمم را صدا کردم و از او کمک خواستم تا همراهیام کند در بیان اینبار آنچه در دل است. میخواهم از گلایههایم از روزگار بنویسم. روزگاری که گریز و پرهیز را به دیار عاشقان رهنمون شد و گریز و پرهیز از ابراز عشق نیز شد نشان عاشقی. گریز و پرهیز، در آن هنگام که در بلندای عشق سر به آسمان میسایی و در اوج خواستنی. اما باید یاد بگیری فرود از بلندی را. باید در دل گورستانی از آرزوها بسازی و هرآنچه از جنس خواستنیست را در آن دفن کنی.
اینم شانس من هست.روزی عاشق شدم.روزی با مردم خندیدم.روزی با مردم گریه کردم و روزی هم شاید مردم بخاطر من گریه کنن و اون روز بهترین روز من هست.شک نکنین.چون اون موقع که دارن برام گریه می کنن من دارم می خندم.چون از دست درد و رنج این دنیا راحت شدم.و همینطور همه از دستم راحت می شن.
الان ۶ ماه هست که یک چیزایی رو تو زندگیم فهمیدم که سال دیگه شاید موقع تولدم نباشم(البته ۷ماه دیگه شاید نباشم).و شایدم باشم.اونو دیگه خدا می داند نه کس دیگه.
بهترین روز زندگی یک انسان موقع تولدشه ولی من بهترین روز زندگیم موقع مرگم هست چون دیگه خسته شدم.دیگه سرتونو درد نمیارم.
خدایار و نگهدار شما باشه
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 |
درباره وبلاگ
سلام من اشکان ناطق صاحب الزمانی هستم بچه تهران این وبلاگ تقدیم می کنم به تمام عاشقان روی این کره خاکی وامیدوارم که به عشقشون برسن
hellish_man1998@yahoo.com