|
خیلی خسته هستم
خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کنین
یکی از دوستان بهم گفت که آدم بشم.آدمم شدم ولی نمی دونم چرا نمی تونم آدم بشم و گذشتم رو فراموش کنم.دیگه از همه چیزو همه کس خسته شدم دیگه تحمل دیدن خودمم ندارم انقدر بدحت شدم که حتی جرات اینم ندارم که خودم رو ازاین زندگی مسخره راحت کنم.دیگه دارم کم کم به خودم شک می کنم.شبا تا صبح بیدارم می شینم به ساعت نگاه می کنم و به صدای ساعت گوش می دم که تیک تاک می کنه و با هاش شروع می کنم به شموردن
فکر کنم چند روز دیگه برم تیمارستان البته اگه اونجا هم رام بدن شانس آوردم
از جغدم بدتر شدم حداقل جغد یکم می خوابه من فکر کنم خیلی زیاد بخوابم در روز ۲ ساعت باشه
تا سرم رو می ذارم روی متکا هرچی فکرو خیاله میاد سراغم.همه خاطراتم میاد مثل یک فیلم جلو چشمام که انگار دارم می میرم دیگه نمی دونم چکار کنم هیچ کسیم ندارم باهاش دردودل کنم تمام زندگی من شده این کامپیوتر و اینترنت و یک اتاق.وقتی میام بیرون دوستام فقط به فکر پول هستن همین وقتی با خودم پول می برم بیرون می شم رفیقشون وقتی تو جیبم پول نباشه اصلاْ نگاهمم نمی کنن
فقط دخترا بهم نمی خندیدن که الان دخترا هم بهم می خدن
هروقت بهم نیاز دارن من می شم همه کسشون ولی وقتی کارشون حل می شه منو اصلاْ نمیشناسن
خیلی جامعمون جامعه بدی شده.معلوم نیست چه کسی راست می گه چه کسی دروغ می گه.چه کسی خوبه چه کسی بده
نمی دونم چرا من انقدر ساده هستم.چوب هرچیم که می خورم مال این سادگیمه
فکر می کنم همه مثل خودم فکر می کنن.
ولی دیگه تصمیم گرفتم مثل خودشون باشم سنگ دل.عصبانی.خشن.پرو و....
آخه بدبختی به قیافمم نمی خوره اینطوری باشم.دیگه نمی دونم چکار باید می کردم که نکردم.چه گناهی انجام دادم.
دیگه از کارای خودمم سر در نمیارم
به قول شادمهر
سبب منم که می شکنم اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند برای اینه که سبب منم
الان به همین حرف شادمهر رسیدم خداییش راست می گه همه این بلا هایی که سرم اومده حقمه
|