تبليغاتX
عشق آخر - دردودل

خانه تنهایی من

دردودل | دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 | 17:21 

دلم گرفته از همه.از این دنیا.از این نیرنگها.از این دوروییها گویی انگار من کور شده ام آری من کور شده ام ودیگر توان دیدن ندارم چون دیگه از همه کس خسته شدم دستانم توان نوشتن ندارن چون کسی رو ندارم برایش بنویسم توان راه رفتم ندارم چون کسی رو ندارم که باهاش راه برم

همه جای این اتاق مثل دلم تار و تاریک شده دیگه توان زندگی کردن هم ندارم.خسته ام خیلی خسته.دلم می خواد بخوابم و دیگه بیدار نشم٫  گویی خستگی تمام بدنم رو گرفته٫دیگه نمی دونم چکار کنم٫برای کی زندگی کنم٫برای کی بنویسم٫برای کی بخندم و....

خدایا چرا من؟چرا من توی این همه آدم باید سرنوشتم این بشه؟چرا همه ازم سوءاستفاده می کنن٫کجا هستن اون آدمایی که از دروغ نفرت داشتن٫ عاشق بودن وبا عشق زندگی می کردن؟ کجا هستن اون آدمایی که با ما می خندیدن و با ما گریه می کردن؟چرا یک دفعه اینتور شد؟همه چیز در عرض یک چشم به هم زدن عوض شدانگار همه اونا مرده اند٫دیگر خبری ازاونا نیست همه چیز شده هوس همه چیز شده دورویی دیگر نمی دانم کی دوست است و کی دشمن دیگر نمی خواهم زنده بمانم آری دیگر نمی خواهم زنده بمانم بخاطر تو یخاطر خودم بخاطر همه اونایی که منو به بازی گرفتن یخاطر دورغ٫فریب و...

خستگی درچشمانم برق می زند دیگر آن توان جوانی را ندارم٫ خنده از لبم رفته است وفقط غم و اندوه باقی مانده است

چرا؟

چرا من اینگونه شده ام؟

چرا من که انقدر شادو خوش و خرم بودم به این حال دردناک افتاده ام؟

چرا فقط من؟

چرا فقط من باید اینگونه باشم؟

چرا و چرا و هزاران چرای دیگر

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |