تبليغاتX
عشق آخر - سلام

خانه تنهایی من

سلام | چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 | 18:41 

سلام دوستان

حالتون خوبه؟

من که حالم خیلی خوبه از این بهتر نمی شه می دونین چرا؟چون دیروز خودش بهم کمک کرد که بتونم راحت تر فراموشش کنم آخه دیروز با دوست پسرش اومده بود توی کوچه ما اونا کوچه پایینی ما زندگی می کنن و ما کوچه بالایی اونا هستیم٬اونا اون طرف بلوار هستن ما اینطرف و از پنجره شمالی خونه ما قشنگ ژنجره اونا معلومه و ما در خونمون از جنوبی باز می شه توی یک کوچه دیگه خلاصه بگذریم توی اتاقم نشسته بودم که دیدم صدای پچ پچ میاد رفتم پیش پنجره دیدم یک دختر پسر وایسادن توی کوچه دختره پشتش به من بود و پسره رو به روی من بود که خیلی قیافه پسره آشنا می زد داشتم فکر می کردم که ببینم اون پسره کیه که دیدم دختره به حالتی که می ترسید کسی ببینه و مضطرب بود برگشت پشت سرش رو نگاه کرد که دیدم بلــــــــــــــــــــه خود خودشه.خلاصه کلی حالم گرفته شد و بغض گلومو گرفته بود نه می تونستم گریه کنم نه می تونستم شاد باشم.بهش اس ام اس دادم و دوستیش رو تبریک گفتم امیدوارم که اون مثل من نباشه و لیاقتش رو داشته با شه.عشق جدیدشم بهش تبریک می گم.منم به خاطر اینکه کم نیارم گفتم منم با یک دختری دوست هستمبگذریم ازش ممنونم که این حرکت رو انجام داد.با این کارش کار منو راحت تر کرد و گذاشت که بهتر بتونم فراموشش کنم

خیلی خوشحالم

از دیروز تا حالا کاملاْ ازش متنفر شدم خیلی حس خوبی الان دارم

حس می کنم دوباره متولد شدم انگار که تا الان داخل زندان بودم و وقتی اونو دیدم از زندان آزاد شدم

خیلی خیلی شادم از صبح که بیدار شدم برای خودم دارم می زنم و می رقصم

دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |