تبليغاتX
عشق آخر
عشق آخر

خانه تنهایی من


سفید،زرد،همه ی رنگ ها

 مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مكثی كرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز كرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |

 


سلام من اشکان ناطق صاحب الزمانی هستم بچه تهران
این وبلاگ تقدیم می کنم به تمام عاشقان روی این کره خاکی
وامیدوارم که به عشقشون برسن

hellish_man1998@yahoo.com

 

 

 

آذر 1388
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387

 

به او:كه لحظه هايم بي حضورش دردناك و دردهايم باخاطراتش تسكين مي يابد ...
راست گفتم
شعله ي نگاه
نترس گريه كن
نقطه
تاتي تاتي
هرگز نمير
سيب زميني
شعری برای تو
دوستت دارم

 

سایت تخصصی موبایل برای ایرانیان
difooneha
پروانه عاشق
فاصله ها
دانلود طلایی
•°o.O ATTRACTION O.o°•
عشق-خودشانسی-موفقیت

 

 

RSS 2.0