زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.
- مامان خدا زرده؟
زن سر جلو برد: چطور؟
- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده.
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.
مكثی كرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن،چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.
چشم باز كرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و
لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.
زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد
و
دوباره چشم بر هم نهاد.
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |
درباره وبلاگ
سلام من اشکان ناطق صاحب الزمانی هستم بچه تهران این وبلاگ تقدیم می کنم به تمام عاشقان روی این کره خاکی وامیدوارم که به عشقشون برسن
hellish_man1998@yahoo.com