تبليغاتX
عشق آخر - سفید،زرد،همه ی رنگ ها

خانه تنهایی من

سفید،زرد،همه ی رنگ ها | پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 | 22:43 

 مامان!یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مكثی كرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز كرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.
دلشكسته اي به نام اشکان | لينک ثابت | موضوع: |